چهارشنبه ۷ فروردين ۰۴
This song can express my deepest
sadness and grief
✨🪽
دنیای بچگی از همان ابتدا دروغ بوده و زره ای که میپوشیدیم تا از حقیقت دنیا در امان بمانیم، به حالِ ما آسیب میرساند و فلزش،بدنمان را زخم میکرد. پس بهتر است زودتر قدم به دنیای واقعی و بزرگ شدن بگذاریم، تنهایی هایمان را ببینیم و دست در دستش، از کنار آدم های دیگر و تنهایی هایشان عبور کنیم و خوشحال باشیم که تنهایی خود را قبول کرده و پیدایش کرده ایم.بدن ما، برای همین دنیا ساخته شده است، نیاز به بال نیست.چون پرواز برای پرندگان است و آرزوی پرواز، تنها به خاطر میل انسان به عبور هر چه زودتر از درد و رنج است. اما خیر؛ ما جبر شده ایم با پاهایمان دنیا را قدم بزنیم و درد هارا با تمام وجود خود حس کنیم، بگذاریم تک تک اعضای بدنمان دردناک بودن درد را حس کنند و آن را از خود عبور دهند، باید بگذاریم درد از ما عبور کند.فرار کردن از درد، رنجی میشود که کالبد و روحِ آدمی را آرام آرام میسوزاند و میکشد.رنج، نامیراست.پس نگذاریم درد هایمان، رنج شوند و ترس از نرسیدن، ترس از ناکامی، اضطرابی فرساینده شود و فرصت صد ها سلام را از ما بگیرد.آرام باشید.هیچ چیز جز درد ابدی نیست.درد هم لازمه ی زندگیست، به ما نشان میدهد که هنوز حس میکنیم و زنده هستیم.
بی بال، با چمدانی خالی، در اول راه.
ازتون میخوام بعد از دیدن این پست به عنوان یه یادگاری کوچیک ،دیالوگ یا شعر مورد علاقتون رو برام کامنت کنید .
«تنها در بینهایت»
بارونی قهوه ای تیرم رو هول هولی پوشیدم و از خونه زدم بیرون،بارون میومد. سرم رو بالا گرفتم و قطره های بارون آروم صورتم رو خیس کردن،نفس عمیقی کشیدم و سرم رو پایین انداختم. نگاهم ب کفشام افتاد، اونا حتی مناسب این آب و هوا نبودن، دمپایی ابری با جوراب که الان کاملا خیس شده بود،اگر هر شرایط دیگه ای بودم با تنفر برمیگشتم و جوراب خشک و تمیز پام میکردم و بوت هام رو میپوشیدم، اما حالا؟ خب؛ شاید کم اهمیت ترین موضوع جوراب های خیس شدم بود! گوشیم رو درآوردم و روی حالت پرواز گذاشتم،خنده ای کردم! بهرحال کسی هم قرار نبود بهم زنگ بزنه، بدون اینکه مقصدی انتخاب کنم توی خیابون قدم میزدم. ساعت سه و نیم صبح بود و همه جا ساکت بود . تنها چیزی ک شنیده میشد صدای بارون بود و برخوردش با زمین . چه حسی داشت ... آخرین آدم روی کره ی زمین بودن؟!
«یکی توی 20 سالگی فارغ التحصیل میشه ، ولی پنج سال طول میکشه تا یه شغل مطمعن پیدا کنه. یکی توی 25 سالگی مدیرعامل میشه و توی 50 سالگی میمیره. درحالی که یکی دیگه توی 50 سالگی مدیرعامل میشه و 90 سال زندگی میکنه،یه نفر هنوز مجرده درحالی که یکی از دوستای مدرسش بابابزرگ شده. اوباما توی 55 سالگی بازنشسته شد ! ترامپ تو70سالگی شروع کرد....توی این دنیا همه آدما براساس محدوده زمانی خودشون کار میکنن. بعضی از آدمای اطرافت شاید ازت جلوتر به نظر بیان و بعضیا هم پشت سرت،ولی همه دارن توی مسابقه خودشون ،تو زمان خودشون حرکت میکنن!بهشون حسادت نکن اونا توی محدوده زمانی خودشون هستن و تو توی محدوده زمانی خودت،پس آروم باش...تو دیر نکردی زودهم شروع نکردی،تو دقیقا تو محدوده زمانی خودت هستی رفیق! »
یادداشتای دستنویسم همیشه مبنای درد و خشمو اضطرابی بودن که در اون لحظات تحمل میکردم. مثلا این کاربر در ساعتی از صبح زمستان مدرسه در سالی که چندان دور نیست نوشت " من مثلث نیستم، زاویه ای،چیزی برای ارائه ندارم. تنها دلیلیست که میتواند بگوید چرا من هیچ چیزی را در مورد خودم به اثبات نمیرسونم، پس برایم مهم نیست چه چیزی درباره من میگویند و چه رنجی از من متحمل میشوند. من مسئول احساسات انسان های خودخواه نیستم"
برای فراموش نکردن feels یه دفتر رو کامل خطخطی کردم و صفحه به صفحه احساسات تشدید یافتهای که همیشه برون دادم رو توش نقاشی کشیدم، خشم و نفرت بیشترین صفحه هارو پر کرد. زمان میگذره و من دارم کمحرف تر میشم تا جایی رسیده که هیچ بحث و اشتراکی نسبت به اطرافیانم ندارم، آرومم ولی هیچکس این آرامش رو باور نداره و منم باور ندارم با وجود اون مدارا هنوز از نظر همه تند بنظر میرسم. دوری و فراموشی. مطمئنم مابین این احساسات غمی وجود نداره. انگار که یه نفر همیشه مرده باشه
مثل یه مرده بودن هم بد نیست.
من از تو چگونه روایت کنم ؟من دیوانه ای غمگینم. در جان من زندگی چه تقصیری دارد؟ خواب من چه تعبیری دارد؟ گاهی خواب من نوعی انفجار روانی است. من به شکل انسان های مختلف به دیدار خودم می روم. نتیجه ی این دیدارها کشف ابعاد پنهان و ناخودآگاه من است. من مرده هارا هم در خواب می بینم. از سوی دیگر من که می دانم دیوانه ام. باورکنید دیوانگی هم عالمی دارد. من این مفهوم را با گوشت و پوست و استخوانم لمس و حس کرده ام .
تو یه ماه بودی تو سیاهی شبِ من
تلاشتو کردی ولی زورت نرسید
ستاره هارو جم کردی ولی من بزرگ تر بودم
قوی تر بودم ، سیاه تر بودم
خالصانه نیست.
ساعت سه و بیست دقیقه بامداده. ذهنم از هر وقتی بیدار تر و تواناست برای کلمات بیدلیل،افکار تاریک و مرگ های ناگذیر از بیخوابی. امروز بیدارم،فردا بیدارم،یک هفته بیدارم.
حدود یک و نیم درصد مرگ مردم جهان از بیخوابی اتفاق میوفتد، مرد اسکاتلندی که برای دیدن جام جهانی یک ماه نخوابید بعد از باخت روسیه دوش گرفت و بعد برای همیشه خوابید.
من میدانم که میمیرم. اما صادقانه هنوز کاغذ میبرم،هنوز خط خطی میکنم. هنوز دور کلمات و جملات بیدلیل خط میکشم و مینویسم.
اگر امروز روز خوبی برای مردن نیست. پس کی؟
صدایِ تشکیل استخون ها،صدایِ اولین ضربان قلب،اولین گریه،اولین لمس،اولین نگاه،صدایِ تشکیل قلب،چه طور بود؟!
هرچقدر فکر میکنم یادم نیست،اون حالتِ بچه توی شکم مادرش،طوری که به وجود میاد،اولین صدایی که میشنوی،از کنار اولین کسی که رد میشی،دستی که برات زده میشه،صدای شکستن قلب،اولین ها تا آخرین ها...
آخرین نگاه،آخرین نفس،آخرین فرد،آخرین اسم،آخرین لمس،آخرین تپش،آخرین عشق،آخرین و آخرین؟اولین و اولین؟!
گفتی دلت میخواد ناپدید شی، من کمکت میکنم . راهی بلدم، برای اینکه بتونی از هرچیزی که فکرشو بکنی قایم شی، فقط کافیه بیای جلوم و به چشمام نگاه کنی، بعد آروم و یواشکی جوری که هیچکس نشنوه
زمزمه کنی«بغلم کن».
اونوقت من نگاهی به دور و بر میندازم و بدون اینکه کسی از نقشمون خبر دار بشه میکشمت توی آغوش خودم، اونجا میتونی ناپدید شی، تا وقتی نخوای دستامو از هم باز نمیکنم،جات امنه .
خورشید در حال غروبِ من
الان دقیقا تو اون سکانس از " The Gray " گیر کردم که رو به اسمون میگه :«یکاری کن ، بیا بهم ثابت کن که هستی ، یه چیز واقعی نشونم بده ، من الان لازم دارم نه بعدا. نشونم بده منم تا وقتی که زندهام بهت ایمان میارم، قسم میخورم!»
لبخندِ محوِ بین مرز های دروغین و واقعیت زده، قطره های بارون و آسمونی که ماه رو از دیدش پنهون کرده بود اون شب دلگیر به نظر میرسید، هر لحظه احساسِ اینکه روحش از تنش جدا شه و برای همیشه مبدأ وجودش رو ترک کنه بیشتر میشد و مبهم تر، طوری که انگار تحملی برای قلب و روحش نمونده باشه و هر لحظه آماده باخت. روی زمین دراز کشید بی اهمیت به اینکه لباسش خیس و به گند کشیده میشد، کی اهمیت میداد؟ اسمونِ خوش رنگِ قلبش امروز زیبا تر از هر شب دیگه ای نمایان شده بود، قطره های بارونِ اروم و دلخواهش زیبا تر سقوط میکرد، درست شبیه به وجودش.
Killer
روزی مردی معشوقهاش را بیرون شهر برد. دختر با شادی میخندید و مرد عکس میگرفت. او کلتش را بیرون آورد و شروع به تیراندازی کرد و تکتک عکسالعملهای دختر در هنگام جان دادن را با دوربین خود ثبت کرد.
پلیس ازش پرسید : چرا هچین کاری کردی؟!
اون گفت: دنیا خیلی زشته، نمیخواستم زشتیها رو ببینه.
«سمفونی مردگان»
زندگی ام را قطعه ای در نظر بگیر که در یک دفتر نوت قدیمی نوشته شده است.
با دستان لرزان نوازنده ای که دیگر توان فشردن کلاویههای پیانو را ندارد؛
در ذهنش صدای نوت هارا میشنود و با ذوق از پیدا کردنشان،با قلم مشکی روی خطوط مینویسدش.
تا صبح مشغول همین کار است،ماه هم دلش نمیخواهد این صحنه را از دست بدهد برای همین شب، طولانی بود.
مثل روح،مثل جسم...
– مرگ ازت یه فرد باتجربه میسازه درحالیکه تو علاقهای بهش نشون نمیدی. بهت لبخند میزنه ولی نادیده گرفته میشه، پس تکرار میکنه خودش رو، باز هم علاقهای نشون نمیدی چون تایم تجربه شدن خودت برای کسی نرسیده تا درکش کنه؛ پس دوباره مرگ اتفاق میافته و تو مکث میکنی وقتی هربار و هربار به قلبت ضربهای وارد بشه،اونجاست که با نگاه کردن به عقب میبینی تمام اون مرگها رو متوجه شده بودی، درکشون کرده بودی، اما حالا خدای واقعی رو از دست دادی و فرصتی برای طلب بخشش نداری و اون چیه؟